:: روابط عمومي مجلس خبر "حمله قلبي لاريجاني " را تكذيب كرد   :: دو عکس دیده نشده از رادان و آغاسی+عکس   :: اعلام موجوديت ياران مشايي!   :: انتقاد هنرپیشه سرشناس فرانسوی از همسر سارکوزی   :: ناگفته هایی از دیدارصمیمانه اساتید با رهبری   :: کشور نیازمند جهاد علمی در همه رشته ها و عرصه هاست   :: گزارشی از کمبود گاز مایع در برخی از مناطق مازندران   :: گزارشی از کمبود گاز مایع در سطح مازندران   :: مسابقات کشتی جام رمضان بابل به کار خود پایان داد   :: ترویج مکتب ایرانی از ذهن بیمار برآمده است   :: نتايج آزمون دكتراي دانشگاه پيام‌نور امشب اعلام مي‌شود   :: آلماني‌ها كارخانه تبديل زباله در بابل احداث مي‌كنند   :: 500 ميليارد ريال اعتبار براي اتمام طرح‌هاي نيمه تمام بابل نياز است   :: سازمان‌هاي بازيافت و فضاي سبز شهرداري بابل تشكيل مي شود   :: نرخ بيكاري شهرستان آمل 2/8 درصد اعلام شد   :: جمهوري اسلامي ايران توانايي مقابله با هر نوع تهديد دشمنان را دارد   :: محققان اصفهاني موفق به ساخت حسگر DNA براي شناسايي نوعي از سرطان خون شدند   :: نتايج آزمون سراسري پنج شنبه اعلام مي شود   :: يكصد تعاوني از مجموع 588 تعاوني ثبت شده در نوشهر فعال است   :: تأیید و تکمیل خبر تی تی نیوز / اختلافات مالي به قتل دو نفر در بابلسر انجاميد   :: جشن گلريزان براي آزادي زندانيان جرايم غيرعمد بابل برگزار مي شود   :: گزارش تصویری / روز قدس در بابل   :: ایران با ساخت بازی‌های رایانه‌ای به جنگ غرب می‌رود!   :: قتل یک مرد در بابلسر   :: امید بابانیا
18 شهریور 1389 ساعت 03:42
دردسر شهرت !
نسخه PDF چاپ ارسال به دوست
نگارش یافته توسط سيد حميد مشتاقي نيا   
28 بهمن 1388 ساعت 07:29
کد خبر:418    تاريخ انتشار:28 بهمن 1388 ساعت 07:29    تعداد بازديد:185
شهادت در گرو ازدواج
 
 به هر حال ، هر كس بايد به دل خودش رجوع كند . اما نبايد غافل بود كه مشهور شدن ( منظور ، جنبه ي مثبت آن ) هم درد سرهاي خاص خودش را دارد . 

مثلاً خيلي ها تا يك هنرپيشه يا ورزشكار معروف را مي بينند ، مي ريزند دور و برش و مي خواهند امضاي يادگاري و … از او بگيرند . آن بنده ي خدا حتي اگر كار واجبي هم داشته باشد ، بايد حوصله به خرج دهد تا كسي از او رنجيده خاطر نشود . 

سخنران معروفي مي گفت « من تا وارد جمعي مي شوم حتي اگر خسته و بيمار هم باشم از من توقع دارند چند لحظه اي براي شان حرف بزنم و اين برايم تبديل به يك معضل شده است . » يا مثلاً كسي كه در جامعه به عنوان فرد خيّر و نيكوكار شناخته شده است همه از او توقع كمك به فلان فقير و مشاركت در فلان امر خير مورد نظر خود را دارند . 

به هر حال ، از معايب مشهور شدن كه بگذريم همه مي دانند كه اين شهرت اگر هيچ جا به درد نخورد لااقل وقت خواستگاري ، خيلي به كار مي آيد . چون همه پدر و مادرها دوست دارند دامادشان انساني نجيب ، خوب و معروف باشد . 

اما آيا تا به حال شنيده ايد كه شخصي در جامعه ، سرشناس و مشهور باشد آن هم از نوع مثبت ، ولي هر جا كه به خواستگاري برود با پاسخ منفي خانواده ها مواجه شده و كسي حاضر نباشد دخترش را به او بدهد ؟! نشنيده ايد هان ؟ مهدي نصيرايي با چنين مشكلي مواجه بود . بنده ي خدا مهدي ، از آن جوان هاي اهل حال بود . مداح اهل بيت بود هم با زبان و هم در عمل . يك پايش جبهه بود و يك پايش در شهر . به بابل كه مي رسيد ، خستگي اش را فراموش مي كرد . آرام و قرار نداشت . نمي توانست يك جا بنشيند . هر جا كار خيري بود او هم از دور يا نزديك ، دستي بر آتش داشت . اين كارهايش براي او شهرت زيادي به همراه داشت . اما اين كه فهميده بودند او اهل حال است برايش دردسر ساز شده بود . هر جا كه براي خواستگاري مي رفت با اولين تحقيق مي فهميدند كه او چطور آدمي است . گويا همه مي دانستند كه او ديگر ماندني نيست . براي همين خيلي محترمانه دست رد بر سينه اش مي زدند . مي گفتند اگر شهيد شدي چي ؟ بچه مان را كه از سر راه نياورده ايم . دل مان نمي خواهد دخترمان زود بيوه شود . 

جالب است نه ؟! بقيه مطلب را هم بخوانيد . 

مهدي اين اواخر كم طاقت شده بود . از اين حرف ها دلش مي گرفت . يك بار بغضش گرفت و توسل كرد به حضرت زهرا (س) . بعد هم رفت به خواستگاري خانمي از تبار همان حضرت . 

اين بار موفق شد تا رضايت خانواده عروس را جلب كند . « بله » را كه گرفت در پوست خودش نمي گنجيد . مهدي و اين همه شادي آن هم به خاطر ازدواج ؟ براي همه تعجب آور بود . يعني مهدي عوض شده بود ؟! بالاخره روزها به سرعت گذشت و شد موقع جشن . مهدي ، شب عروسي اش مداحي راه انداخت . مجلس ، سراسر شده بود ذكر اهل بيت عليهم السلام . همان شب چند تا از بچه ها به او اصرار كردند كه « خودت هم چون چشم و چراغ هيات هستي بايد مداحي كني . » مهدي اولش قبول نكرد اما بعد تسليم شد و رفت پشت تريبون . قبل از خواندن مكثي كرد . يك لحظه رنگ چهره اش عوض شد . نگاهي به جمعيت انداخت و بعد با دل سوخته اش شروع كرد به خواندن : 

از سنگر حق شير شكاران همه رفتند مستان مي پير جماران همه رفتند 

غمنامه بود ناله پر سوز شهيدان ما با كه نشينيم كه ياران همه رفتند 

آن شب او اشك همه را در آورد . خيلي ها تعجب كرده بودند . آن شادي هاي غير عادي و اين نجواهاي غم انگيز . اما آن هايي كه مثل خودش اهل دل بودند فهميدند كه گويا خبرهايي هست . سه چهار ماه بعد ، شب عمليات والفجر 8 ، مهدي پاسخ همه اين ابهامات را داد . او حرف هايي زد كه براي همه بچه بسيجي ها اتمام حجت بود . مهدي يكي از دوستانش را كنار كشيد و گفت : 

« سيد ! من امتحان سختي رو گذروندم . خودت مي دوني كه روزهاي اول زندگي چقدر شيرينه . من مي تونستم تو سپاه بابل بمونم و همون جا خدمت كنم . اما خيلي با خودم كلنجار رفتم . بالاخره حريف نفسم شدم و وسوسه ها رو كنار زدم . با خودم گفتم مهدي ! پس امام زمان چي ؟ مگه قرار نبود ياورش باشي . يعني اين قدر نا مردي كه تا زن گرفتي آقا رو فراموش كردي ؟ 

من مي دونستم كه شهادتم در گرو ازدواجه . اين طوري بايد نصف دينم رو كامل مي كردم . بقيه اش با خدا . حالا خوشحالم كه به واسطه ي اين سيده خانم با حضرت زهرا (س) هم محرم شدم . سلام منو به بچه ها برسون ، بگو گول دنيا رو نخورند … »  

براساس خاطره اي از برادر سيد حسين مشهد سري 

  بازنويس: سيد حميد مشتاقي نيا


نظر
افزودن جدید جستجو
مهدی مومنی مقدم  - قدردانی   |2010-04-06 08:02:41
سلام و عرض ارادت به همشهریان و هم استانی های عزیزم
با خواندن این مطلب اشک شوق بر گونه هایم جاری شد و برای شما و خودم از خدا طلب شهادت با سعادت در راه امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف کردم.
راستش وجود همچنین سایتی در میان انبوه سایتهای عجیب و غریب خبری کم بود.
دست مریزاد میگم به شما
جا داره از استاد خوبم هم اینجا یادی بکنم جناب آقای امامزاده عزیزم - که نمونه یک مرد با ایمان و نجیب هست - من واقعا با خواندن این خاطره لذت بردم و مطمئنم که چنین گوهرهایی هنوز هم هستند
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
آدرس سایت:
عنوان:
 

کامپوننت نظرات بر مطالب، جوملا فارسی توسعه و پشتیبانی توسط گروه نرم افزاری جوملا - http://www.joomla.ir"

تاریخ بروز رسانی ( 11 اسفند 1388 ساعت 10:27 )
 
< بعد   قبل >